عکس برگزیده
تفاوت دیدها
رابرت داینس زو- قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم!
آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من!
رابرت با خوشحالی جواب داد: “خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه.
منبع : سایت موفقیت


موضوعات مرتبط: داستانکدانستنی ها
نقاشیهای بی نظیر سه بعدی با گچ
عید قربان مبارک
شعر طنز
توی مترو دختری دیدم قشنگ
فارغ از هرگونه رنگ و ضدزنگ
با کلاه و شال یشمی دیدمش
چند باری زیر چشمی دیدمش
ماه کامل بود و ابرویش هلال
چشمهایش مثل دریای شمال!
سر به زیر و با حیا بود و عفیف
غنچه لب بود و شبیه گل لطیف
مانتوی او خوب و ناچسبیده بود
آستین تا روی مچ پوشیده بود
زلف او مستور با هدبند بود
توی دستش مرجع دورلند بود
بود قدّ نازنینش بی مزاح
در حدود آیدین نیکخواه!
فکر کن! اندازه دور کمر
پنج سانتیمتر یا باریکتر!
برف هم مانند دندانش نبود
حلقهای هم توی دستانش نبود!
کنتور برق دلم تکفاز شد
«یا علی گفتیم و عشق آغاز شد»
چشمهایم روی یارم زوم بود
شش دقیقه پلک من معدوم بود
از قضا یک لحظه چشمم خسته شد
داخل واگن شد و در بسته شد...
عین تیری که رها از شست رفت
یار من در لحظهای از دست رفت
بعد از این هر روز جایم مترو بود
عمدتا خط یک و خط دو بود!
توی صفها در به در دنبال او
در پی رنگ کلاه و شال او
بعد، دیدم توی واگن بهتر است
چهره از نزدیکتر واضحتر است...
سخت بود و بینتیجه کار من
هی از این واگن به آن واگن شدن
تازه مرد و زن در آنجا درهم است...
چون که دیدم شانسم این طوری کم است،
چادری پوشیده اهل دل شدم
توی بخش بانوان داخل شدم!
با صدایی عشوه ناک و دلستان
راه میرفتم میان خواهران
گیر میدادم به شکلی مستمر
چسب زخم و روسری دارم، بخر
داشتم تقویمهای سال نیز
میگرفتم گاهگاهی فال نیز
تا مگر دلدار من پیدا شود
بخت من هم تا حدودی وا شود!
پول خوبی داشت در کل کار عشق
تشنه بودم، تشنه نکتار عشق
از چنین یاری شما خواهی گذشت؟
الغرض، یک پنج شش ماهی گذشت...
پا ز دانشگاه و خانه حذف شد
درسهایم دانهدانه حذف شد
جمعه ظهری در نماز نافله
در دلم افتاد شور و ولوله
رفتم و در لحظه دلواپسی
یار را از دور دیدم با کسی
ابتدائا چشمهایم تار شد
بعد دنیا بر سرم آوار شد
خاک بر سر ریختم از بخت خود
کندم از موهای نرم و لخت خود
بر سرم زد فکر مرگی ماندگار
خودکشی با ریلهای برقدار!
توی آن اوضاع و احوال خراب
دختری دیدم چو قرص آفتاب...!
شاعر :حسن ریوندی


موضوعات مرتبط: اشعارطنز
شعر طنز
*
هواپیمای بختم کله شد از آسمان افتاد
نه در دریا نه در جنگل که در آتشفشان افتاد
هواپیمای مردم با تفنگ و توپ می افتد
ولی مال من بیچاره با تیر و کمان افتاد
همان اول مرا با بچه ای دیگر عوض کردند
نخستین اتفاقم در اتاق زایمان افتاد
گرفتم آبله مرغان و زردی و تب و سرخک
کلکسیون بیماری به جانم توامان افتاد
زمان مدرسه با زجر طی شد مهرمان دی شد
بدون رخش و رستم بچه ای در هفت خوان افتاد
گرفتم دیپلم رفتم به خدمت گفت بابایم
خدا را شکر این جوجه کلاغ از آشیان افتاد
محل خدمت سربازی ام اول گلستان بود
یکی زیرآب ما را زد به مرز زاهدان افتاد
پس از خدمت هوای زن گرفتن در سرم پیچید
و گنجشک تجرد بی هوا در ریسمان افتاد
به رسم خواستگاری رفتم و دختر که چای آورد
لگد زد زیر سینی بر سرم شش استکان افتاد
برای جشن عقدم توی کوچه ریسه می بستند
یکی فریاد زد مادرزنت از نردبان افتاد
تمام وام ها و سکه ها شد خرج درمانش
ولی با بیمه تنها چسب زخمش رایگان افتاد
یکی چوبی چپاند انگار لای چرخ بخت ما
که هم پنچر شدم هم پیچ چرخم ناگهان افتاد
ولی با این همه شکرخدا که شهرتی داریم
که در بدشانس بودن اسم ما هم بر زبان افتاد!
شاعر :شروین سلیمانی


موضوعات مرتبط: اشعارطنز
محض خنده
داستان گريبان فرزدق!
در كتاب لطايف و ظرايف ادبي، حكايت شيريني از به شهرت رسيدن شيخ اجل، سعدي شيرازي، نقل شده است.
موقعي كه سعدي در سنين جواني، تازه لب به شاعري گشوده بود، در شيراز دو نفر شاعر معروف بودند كه تخلص يكي«خاقان» و ديگري«فرزدق» بود. روزي هر سه به اتفاق به اطراف شيراز رفته و لب خندقي نشسته بودند. فرزدق به رسم مشايخ صوفيه، گريبان خود را چاك زده و باز گذاشته بود. در همان احوال سعدي غزلي خواند و از آنها خواست تا نظر خود را درباره اش بگويند. آنها گفتند غزل بدي نيست ولي براي تفريح و مطايبه، بهتر است هركدام مصرعي بگوييم. اگر تو نيز از عهده برآمدي، آن وقت مي تواني در جرگه شاعران در آيي. سعدي قبول كرد.
از اين رو ابتدا فرزدق با اشاره به خندق گفت: من آب وضو دگر ز خندق نكنم!
خاقان به كنايه و با اشاره به سعدي گفت: من گوش دگر به حرف احمق نكنم!
سعدي رو به خاقان كرده و فورا پاسخ داد:
نامردم اگر دفتر اشعار تو را
مانند گريبان فرزدق نكنم!


موضوعات مرتبط: محض خنده